تبليغاتX
نهایت
صدای قلب چه کسی می تونه

از تنم غم و رها کنه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 2:28  توسط لیلا | 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 1:54  توسط لیلا | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 1:35  توسط لیلا | 
تو که نیستی تا ببینی
گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو
چه عجیبه گریه کردن


تو که نیستی تا ببینی
دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
منو این پاهای خسته


با عبور هر ستاره
روح سبز تو رو دیدم
زیر قطرهای بارون
صدای پاتوشنیدم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 14:22  توسط لیلا | 

 

مي خندم اما خنده ام تلخ مي دوني
مي گريم اما گريه از درد مي دوني
خندم براي پوچي دنياست مي دونم
گريم براي عشق بي فرداست مي دونم

آخ که این عصر جمعه ها چه دلگیره

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 21:46  توسط لیلا | 


در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن ...يك ...دو ...سه ...همه رفتند تا جايي پنهان شوند !

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد

خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد

اصالت در ميان ابرها مخفي گشت

هوس به مركز زمين رفت

دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت

طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد

و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ...هشتاد ...هشتاد و يك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ..نود و شش ...نود و هفت .هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد

ديوانگي فرياد زد دارم ميام دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود.

دروغ ته درياچه هوس در مركز زمين يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق او از يافتن عشق نااميد شده بود

حسادت در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است

ديوانگي شاخه چنگك مانند را از درختي كند و با شدت و هيجا ن زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود .

ديوانگي گفت من چه كردم من چه كردم چگونه مي توانم تورا درمان كنم ؟عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو و اينگونه است كه از آن روز به بعد است كه عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 15:3  توسط لیلا | 

شبم از حادثه زخمی
رنگ لاله صبح صادق
همه ی آدمای دنيا بسيجن
دشمنانه واسه فتح قلب عاشق
رنگ آفتاب هم پريده
آخرين لحظه رسيده
سهم ما همينه که جدا بمونيم
پر فرياد اما بی صدا بمونيم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 1:37  توسط لیلا |